نمایشگر دسته ای مطالب نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

كار و تلاش

كار و تلاش


كار و تلاش

  يكي از عواملي كه خيلي ساده است ولي شايد كمتر به آن توجه مي ‌ شود، عامل كار است ، كار از هر عامل ديگري اگر سازنده ‌ تر نباشد، نقشش در سازندگي كمتر نيست. انسان اين جور خيال مي ‌ كند كه كار اثر و معلول انسان است، پس انسان مقدم بر كار است؛ يعني چگونگي انسان مقدم بر چگونگي كار و چگونگي كار تابع چگونگي انسان است و بنابراين تربيت بر كار مقدم است، ولي اين درست نيست. هم تربيت بر كار مقدم است و هم كار بر تربيت؛ يعني ايندو، هم علت يكديگر هستند و هم معلول يكديگر. هم انسان سازنده و خالق و آفرينندۀ كار خودش است،‌و هم كار (و نوع كار) خالق و آفرينندۀ روح و چگونگي انسان است .

كار از نظر اسلام

در اسلام بيكاري مردود و مطرود است و كار به عنوان يك امر مقدس، شناخته شده است. در زبان دين وقتي مي ‌ خواهند تقدس چيزي را بيان كنند به اين صورت بيان مي  كنند كه خداوند فلان چيز را دوست دارد. مثلا در حديث وارد شده است :

ان الله يحب المؤمن المحترف.

خداوند مؤمني را كه داراي يك حرفه است و بدان اشتغال دارد، دوست دارد .

يا اينكه گفته ‌ اند :

الكاكد علي عياله كالمجاهد في سبيل الله.

كسي كه خود را براي ادارۀ زندگي ‌ اش به مشقت مي ‌ اندازد، مانند كسي است كه در راه خدا جهاد مي ‌ كند .

يا آن حديث نبوي معروف كه فرمود :

ملعون من القي كله علي الناس.

هركسي كه بيكار بگردد و سنگيني [معاش‌] خود را بر دوش مردم بيندازد، ملعون است و لعنت خدا شامل اوست .

اين حديث در وسائل و بعضي كتب ديگر است.

يا حديث ديگري كه در بحار و برخي كتب ديگر هست كه وقتي در حضور مبارك رسول اكرم دربارۀ كسي سخن مي ‌ گفتند كه فلاني چنين و چنان است، حضرت مي ‌ پرسيد كارش چيست؟ اگر مي ‌ گفتند كار ندارد، مي‌فرمود: سقط من عيني يعني در چشم من ديگر ارزشي ندارد. در اين زمينه متون زيادي داريم .

در همين كتاب كوچك داستان راستان، از حكايات و داستانهاي كوچكي كه از پيغمبر و اميرالمؤمنين و ساير ائمه نقل كرده ‌ ايم فهميده مي ‌ شود كه چقدر كار كردن و كار داشتن از نظر پيشوايان اسلام مقدس است،‌ و اين درست برعكس آن چيزي است كه در ميان برخي متصوفه و زاهدمآبان و احيانا در فكر خود ما رسوخ داشته كه كار را فقط در صورت بيچارگي و ناچاري درست مي ‌ دانيم، يعني هركسي كه كاري دارد مي ‌ گوييم اين بيچاره محتاج است و مجبور است كه كار كند؛ في حد ذاته آن چيزي كه آن را توفيق و مقدس مي ‌ شمارند بيكاري است كه خوشا به حال كساني كه نياز ندارند كاري داشته باشند، حال كسي كه بيچاره است ديگر چكارش مي ‌ شود كرد؟ ! در صورتي كه اصلا مسئلۀ نياز و بي نيازي مطرح نيست. اولا كار يك وظيفه است. حديث ملعون من القي كله علي الناس ناظر به اين جهت است. ولي ما اكنون دربارۀ كار از اين نظر بحث نمي-كنيم كه كار يك وظيفۀ اجتماعي است و اجتماع حقي بر گردن انسان دارد و يك فرد هرچه مصرف مي ‌ كند محصول كار ديگران است. و اگر نظريۀ ماركسيست‌ها را بپذيريم اساسا ثروت و ارزش و هر چيزي كه ارزشي دارد، تمام ارزشش بستگي به كاري دارد كه در راه ايجاد آن انجام گرفته است؛ يعني كالا و كالا بودن كالا درواقع تجسم كاري است كه روي آن انجام شده است. حال اگر اين نظريه صد درصد درست نباشد ، باز هر چيزي كه انسان مصرف مي ‌ كند لااقل مقداري از ارزش آن در برابر كاري است كه روي آن انجام گرفته است. لباسي كه مي  پوشيم، غذايي كه مي ‌ خوريم، كفشي كه به پا مي  كنيم، مسكني كه در آن زندگي مي ‌ كنيم، هرچه را كه نظر كنيم مي ‌ بينيم غرق در نتيجۀ كار ديگران هستيم . كتابي كه جلومان گذاشته و مطالعه مي ‌ كنيم، محصول كار ديگران است: آن كه تأليف كرده، آن كه كاغذ ساخته، آن كه چاپ كرده،‌آن كه جلد نموده و غيره. انسان در اجتماعي كه زندگي مي  كند غرق است در محصول كار ديگران،‌و به هر بهانه ‌ اي بخواهد از زير بار كار شانه خالي كند همان فرمودۀ پيغمبر است كه سنگيني او روي دوش ديگران هست بدون اينكه كوچكترين سنگيني از ديگران به دوش گرفته باشد .

باري در اينكه كار يك وظيفه است نمي ‌ شود شكي كرد، ولي ما دربارۀ كار از نظر تربيت بحث مي ‌ كنيم. آيا كار فقط وظيفه ‌ اي از روي ناچاري اجتماعي است؟ يا نه، اگر اين مسئله نباشد نيز لازم است و به عبارت ديگر اگر اين لابديت و ناچاري وظيفۀ اجتماعي نباشد، باز هم كار از نظر سازندگي فرد يك امر لازمي است. انسان يك موجود – به يك اعتبار – چند كانوني است . انسان جسم دارد، انسان قوۀ خيال دارد، انسان عقل دارد، انسان دل دارد، انسان . .. كار براي جسم انسان ضروري است، براي خيال انسان ضروري است، براي عقل و فكر انسان ضروري است، و براي قلب و احساس و دل انسان هم ضروري است. اما براي جسم كمتر احتياج به توضيح دارد، زيرا يك امر محسوس است. بدن انسان اگر كار نكند مريض مي ‌ شود؛ يعني كار يكي از عوامل حفظ الصحه است. بحث در اين باره ضرورتي ندارد. بياييم راجع به قوۀ خيال بحث كنيم .

كار و تمركز قوۀ خيال

انسان يك نيرويي دارد و آن اين است كه دائما ذهن و خيالش كار مي ‌ كند. وقتي كه انسان دربارۀ مسائل كلي به طور منظم فكر مي ‌ كند كه از يك مقدمه ‌ اي نتيجه ‌ اي مي ‌ گيرد، اين را مي ‌ گوييم تفكر و تعقل. ولي وقتي كه ذهن انسان بدون اينكه نظمي داشته باشد و بخواهد نتيجه گيري كند و رابطۀ منطقي بين قضايا را كشف نمايد، همين طور كه تداعي مي ‌ كند از اينجا به آنجا برود، اين يك حالت عارضي است كه اگر انسان خيال را در اختيار خودش نگيرد يكي از چيزهايي است كه انسان را فاسد مي  كند؛ يعني انسان نياز به تمركز قوۀ خيال دارد. اگر قوۀ خيال آزاد باشد، منشأ فساد اخلاق انسان مي ‌ شود. اميرالمؤمنين عليه ‌ السلام مي ‌ فرمايند:

النفس ان لم تشغله شغلك .

يعني اگر تو نفس را به كاري مشغول نكني، او تو را به خودش مشغول مي ‌ كند .

يك چيزهايي است كه اگر انسان آنها را به كاري نگمارد طوري نمي ‌ شود، مثل يك جماد است. اين انگشتر را كه من به انگشتم مي ‌ كنم، اگر روي طاقچه ‌ اي يا در جعبه ‌ اي بگذارم طوري نمي ‌ شود. ولي نفس انسان جور ديگري است، هميشه بايد او را مشغول داشت؛ يعني هميشه بايد يك كاري داشته باشد كه او را متمركز كند و وادار به آن كار نمايد و الا اگر شما به او كار نداشته باشيد، او شما را به آنچه كه دلش مي ‌ خواهد وادار مي ‌ كند و آن وقت است كه دريچۀ خيال به روي انسان باز مي ‌ شود؛ در رختخواب فكر مي ‌ كند، در بازار فكر مي ‌ كند، همين طور خيال خيال خيال، و همين خيالات است كه انسان را به هزاران نوع گناه مي ‌ كشاند اما برعكس، وقتي كه انسان يك كار و يك شغل دارد، آن كار و شغل، او را به سوي خود مي ‌ كشد و جذب مي ‌ كند و به او مجال براي فكر و خيال باطل نمي ‌ دهد .

كار و جلوگيري از گناه

كتابي است به نام اخلاق از مردي به نام ساموئل اسمايلز. از كتاب‌هاي خوبي كه در اخلاق نوشته ‌ اند اين كتاب است. كتاب ديگري است به نام در آغوش خوشبختي. اين هم كتاب خوبي است. الان يادم نيست كه در كداميك از اين دو كتاب خوانده ‌ ام. نوشته بود: گناه غالبا انفجار است، مثل ديگ بخار كه اگر آن را حرارت بدهند و هيچ منفذي و دريچۀ اطميناني نداشته باشد، بالاخره انفجار پيش مي ‌ آيد. گفته بود: غالبا گناهان انفجار هستند، انسان منفجر مي ‌ شود . منظورش اين است كه انسان به حكم اينكه يك موجود زنده است بايد با طبيعت در حال مبادله باشد. آقاي مهندسي بازرگان در كتابهايشان خيلي جاها اين مطلب را بيان كرده ‌ اند كه انسان با طبيعت دائما در حال مبادله است، يعني از يك طرف نيرو و انر‍‍‍ژي مي ‌ گيرد و از طرف ديگر مي ‌ خواهد مصرف كند. وقتي كه انسان نيرو و انرژي مي  گيرد، اين نيرويي را كه گرفته (چه جسمي و چه روحي) بايد يك جايي مصرف كند. خيال انسان هم همين طور است. بدن انسان وقتي نيرو مي ‌ گيرد بايد مصرف شود: زبان انسان بالاخره بايد حرفي بزند، چشم انسان بالاخره بايد چيزي را ببيند، گوش انسان بالاخره بايد صدايي را بشنود، دست و پاي انسان بايد حركتي كند؛ يعني انسان نمي ‌ تواند مرتب از طبيعت انرژي بگيرد و بعد خود را نگه دارد و مصرف نكند. اين مصرف نكردن مثل همان ديگ بخار بي منفذ است كه مرتب حرارتش مي ‌ دهند و بالاخره منفجر مي-شود. افرادي كه به دليل تعين مآبي يا به هر دليل ديگر اينها را در يك حالت بيكاري و به قول عربها در يك حالت «عطله» در مي ‌ آورند، يعني تمام وجودشان از نظر كار كردن و صرف انرژيهاي ذخيره شده در يك حالت تعطيل مي ‌ ماند، در حالي كه خودشان هم متوجه نيستند نيروها سعي مي ‌ كنند كه به يك وسيله يرون آيند. راه صحيح و درست و مشروع كه برايش باقي نگذاشته، از طريق غيرمشروع بيرون مي  آيد. غالبا حكام، جاني از آب درمي ‌ آيند و يكي از علل جاني شدن آنان همين حالت تعطيل بودن و عطله از كار درست است، چون تعين مآبي اقتضا مي ‌ كند كه حاكم هيچ كاري از كارهاي شخصي خود را انجام ندهد. مثلا اگر سيگاري هم مي ‌ خواهد بكشد، اشاره نكرده كسي ديگري سيگار را آماده مي ‌ كند و حتي كبريت را هم كس ديگري مي ‌ كشد و خودش اين مقدار هم زحمت نمي ‌ كشد كه براي سيگارش كبريت بكشد. كفشش را مي ‌ خواهد پايش كند، يك كسي فورا مي ‌ آيد پاشنه كش درآورده و كفشش را به پايش مي  كند . لباسش را مي ‌ خواهد روي دوشش بيندازد، فورا كسي روي دوشش مي ‌ اندازد. به يك وصفي درمي ‌ آيد كه همۀ كارهايش را ديگران انجام مي ‌ دهند و او همين جور مربامانند، بيكار مي ‌ نشيند و حتي طوري مي ‌ شود كه دست زدن به يك كار را  هرچند ساده و كوچك باشد - برخلاف شأن و حيثيت خود تشخيص مي ‌ دهد .

دربارۀ يكي از امراي قديم خراسان مي ‌ گويند كه جبۀ خز خوبي پوشيده بود. براي او قلياني آوردند، قليان تكاني خورد و آتش آن روي جبۀ خزش افتاد. برخلاف شأن خودش مي ‌ ديد كه لباسش را تكان دهد تا آتش بيفتد. فقط گفت: «بچه ‌ ها» يعني بياييد. تا آنها آمدند، جبه و مقداري از تنش سوخت. اصلا برخلاف شأن و حيثيت خود مي ‌ دانست كه جبۀ خود را تكان دهد، و حتي شنيديم اگر مي ‌ خواست بيني خود را پاك كند ديگري بايد دستمال جلو دماغش مي ‌ گرفت .

اينكه اين اشخاص دست به هر جنايت و خيانتي مي ‌ زنند براي همين است كه آداب اجتماعي نمي ‌ گذارد كه اينها انرژيهاي خود را در راه صحيح مصرف كنند .

زن و غيبت

زنها در قديم مشهور بودند كه زياد غيبت مي ‌ كنند. شايد اين به عنوان يك خصلت زنانه معروف شده بود كه زن طبيعتش اين است و جنسا غيبت كن است،‌در صورتي كه چنين چيزي نيست، زن و مرد فرق نمي ‌ كنند. علتش اين بود كه زن (مخصوصا ز‌ن‌هاي متعينات، زنهايي كه كلفت داشته ‌ اند و در خانه ،همۀ كارهايشان را كلفت و نوكر انجام مي ‌ دادند) هيچ شغلي و هيچ كاري، نه داخلي و نه خارجي نداشت، صبح تا شب بايد بنشيند و هيچ كاري نكند، كتاب هم كه مطالعه نمي ‌ كرده و اهل علم هم كه نبوده، بايد يك زن همشأن خودش پيدا كند، با آن زن چه كند؟ راهي غير از غيبت كردن به رويشان باز نبوده و اين برايشان يك امر ضروري بوده؛ يعني اگر غيبت نمي ‌ كردند واقعا بدبخت و بيچاره بودند .

يك وقتي در آن انجمن ماهانه داستاني نقل كردم كه از روزنامه گرفته بودم. نوشته بود در يكي از شهرهاي كوچك ايالت فيلادلفياي آمريكا در خانواده ‌ ها قمار آنقدر رايج شده بود كه زنها به آن عادت كرده بودند و در خانه ‌ ها به صورت يك بيماري رواج يافته بود، و شكايت همه اين بود كه زن‌ها ديگر كاري غير از قمار ندارند. اول اين را به عهدۀ واعظ‌ها گذاشتند كه آنها اين بيماري را از سر مردم بيرون ببرند. ولی آخر بیماری علت دارد ؛تا علتش از میان نرود که بیماری از بین نمی رود .واعظها شروع كردند به موعظه در زيانهاي قمار و آثار اخروي آن، ولي اثر نداشت. يك شهردار پيدا شد و گفت كه من اين بيماري را معالجه مي ‌ كنم. آمد كارهاي دستي از قبيل بافتني را تشويق كرد و براي زن‌ها مسابقه ‌ هاي خوب گذاشت و جايزه ‌ هاي خوب تعيين كرد. طولي نكشيد كه زن‌ها دست از قمار كشيده و به اين كارها پرداختند .

آن مرد علت را تشخيص داده و فهميده بود كه علت پرداختن زن‌ها به قمار، بيكاري و احتياج آنها به سرگرمي است. كار ديگري برايشان به وجود آورد تا توانست قمار را از ميان ببرد. يعني درواقع يك خلأ روحي در ميان آنها وجود داشت و آن خلأ منشأ اين گناه بود. آن آدم فهميد كه اين خلأ را بايد پر كرد تا بشود قمار را از بين برد، و تا آن خلأ به وسيلۀ ديگري پر نشود نمي ¬ توان آن را از ميان برداشت .

اين است كه يكي از آثار كار، جلوگيري از گناه است. البته نمي ‌ گويم صد در صد اين طور است، ولي بسياري از گناهان منشأش بيكاري است. در جلسۀ پيش راجع به گناه فكري و خيالي صحبت كرديم كه گناه منحصر به گناهي كه به مرحلۀ عمل برسد نيست، گناه خيالي هم گناه است، يعني فكر گناه هم نوعي گناه است. البته فكر گناه تا به مرحلۀ عمل نرسيده، خود آن گناه نيست؛ برخلاف فكر كار نيك كه اگر به وسيلۀ مانعي به مرحلۀ عمل هم نرسد، در نزد خدا به منزلۀ همان عمل خوب شمرده مي  شود .

استعداديابي در انتخاب كار

كار علاوه بر اينكه مانع انفجار عملي مي ‌ شود، مانع افكار و وساوس و خيالات شيطاني مي ‌ گردد. لهذا در مورد كار مي ‌ گويند كه هركسي بايد كاري را انتخاب كند كه در آن استعداد دارد، تا آن كار علاقۀ او را به خود جذب كند. اگر كار مطابق استعداد و مورد علاقه نباشد و انسان آن را فقط به خاطر درآمد و مزد بخواهد انجام دهد، اين اثر تربيتي را ندارد و شايد فاسدكنندۀ روح هم باشد. انسان وقتي كاري را انتخاب مي ‌ كند بايد استعداديابي هم شده باشد. هيچ كس نيست كه فاقد همۀ استعدادها باشد، منتها انسان خودش نمي  داند كه استعداد چه كاري را دارد. مثلا وضع دانشجويان ما با اين كنكورهاي سراسري وضع بسيار ناهنجاري است . دانشجو مي ‌ خواهد به هر شكلي كه هست اين دو سال سربازي را نرود، و عجله هم دارد به هر شكلي كه هست در دانشگاه راه پيدا كند. وقتي آن ورقه ‌ ها و پرسشنامه ‌ ها را پر مي ‌ كند، چند جا كه ديپلمش به او اجازه مي ‌ دهد نام نويسي مي ‌ كند، هرجا را كه درآمدش بيشتر است انتخاب مي ‌ كند و بسا هست جايي را انتخاب مي ‌ كند كه اصلا ذوق آن را ندارد؛ يعني سرنوشت خود را تا آخر عمر به دست يك تصادف مي ‌ دهد. اين آدم تا آخر عمر خوشبخت نخواهد شد. بسا هست اين فرد ذوق ادبي اصلا ندارد ولي با وجود ديپلم رياضي احتياطا اسمي هم در ادبيات يا الهيات مي نويسد. بعد آنجاها قبول نمي ‌ شود و مي ‌ آيد اينجا، جاي كه نه استعدادش را دارد و نه ذوقش را،‌و تا آخر عمر كاري دارد كه آن كار روح و ذوقش را جذب نمي ‌ كند .

كارهاي اداري هم اكثر اين جور است. البته ممكن است به بعض كارها شوق داشته باشند ولي اكثر، خود كار اداري ابتكار ندارد و فقط تكرار است و شخص اجبارا براي اينكه گزارش غيبت ندهند و حقوقش كم نشود، با وجود بي ميلي شديد، آن چند ساعت را پشت ميز مي ‌ نشيند. اين هم خودش صدمه ‌ اي به فكر و روح انسان ميزند. انسان بايد كاري را انتخاب كند كه آن كار عشق وعلاقۀ او را جذب كند، و از كاري كه علاقه ندارد بايد صرف نظر كند ولو درآمدش زياد باشد .

پس در مورد كار، اين جهت را بايد مراعات كرد و آن وقت است كه خيال و عشق انسان جذب مي ‌ شود و در كار ابتكاراتي به خرج مي ‌ دهد .

كار و آزمودن خود

و از همين جاست كه يكي از خواص كار آشكار مي ‌ شود، يعني آزمودن خود. يكي از چيزهايي كه انسان بايد قبل از هر چيز بيازمايد خودش است. انسان قبل از آزمايش خودش نمي ‌ داند چه استعدادهاي دارد؛ با آزمايش، استعدادهاي خود را كشف مي ‌ كند. تا انسان دست به كار نزده،‌ نمي ‌ تواند بفهمد كه استعداد اين كار را دارد يا ندارد. انسان، با كار خود را كشف مي ‌ كند، و خود را كشف كردن بهترين كشف است. اگر انسان دست به كاري زد و ديد استعدادش را ندارد، كار ديگري را انتخاب مي ‌ كند و بعد كار ديگر تا بالاخره كار مورد علاقه و موافق با استعدادش را پيدا مي ‌ كند. وقتي كه آن را كشف كرد، ذوق و عشق عجيبي پيدا مي ‌ كند و اهميت نمي ‌ دهد كه درآمدش چقدر است. آن وقت است كه شاهكارها به وجود مي ‌ آورد كه شاهكار ساختۀ عشق است نه پول و درآمد. با پول مي ‌ شود كار ايجاد كرد، ولي با پول نمي ‌ شود شاهكار ايجاد كرد. واقعا بايد انسان به كارش عشق داشته باشد .

پس يكي از خواص كار اين است كه انسان با كار، خود را مي ‌ آزمايد و كشف مي ‌ كند .