نمایشگر دسته ای مطالب نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

انا الحق در گفتار پارسایان


انا الحق در گفتار پارسایان چه مفهوم باطنی دارد؟

 

 

 

احتمالا داستان حسین منصور حلاج را شنیده ایم که در میان مردم میگشت و میگفت انالحق (من خدایم) و در نهایت به همین گناه که ادعای خدایی کرده، به طرز بسیار خشونت باری به دار کشیده شد. اما آیا واقعا او خدا بود؟ عطار نیشابوری نیز در کتاب بی سر نامه خود درباره خودش چنین سروده:

بار دیگر سالک حق حق شدم
 سالکی رفته، تمامی حق شدم

من خدایم من خدایم من خدا
 فارغم از کبر و کینه وز هوا

مولانا هم آشکارا شمس تبریز را خدای خود خوانده:

پیر من و مراد من، درد من و دوای من
 فاش بگفتم این سخن، شمس من و خدای من

نقل کرده اند که سلطان العارفین بایزید بسطامی، در حلقه مریدان نشسته بود که از خود بی خود شد و ندا برآورد: «نیست خدایی جز من، پس بپرستید مرا.» یکی از مریدان گفت: سبحان الله یا شیخ! رو به مرید کرد و گفت: «سبحانی ما اعظم شأنی. یعنی پاک و منزه منم و چه بلندمرتبه جایگاهی است که من دارم.»

مولانای بزرگ برای شرح اینکه انالحق به چه معنی است این داستان زیبا از سلطان عرفا بایزید بسطامی را در دفتر چهارم از مثنوی معنوی آورده که در زیر به شرحش پرداخته ام:

روزی بایزید بسطامی به مریدانش میگوید: "من خدا هستم". بایزید هنگام گفتن این سخن، مست می الهی بود و از خود کاملا بی خود، به همین دلیل در ادامه بدون هیچ پرده پوشی بیان کرد: "لا اله الا انا ها فاعبدون: هیچ خدایی به جز من وجود ندارد، پس مرا بپرستید!":

با مریدان آن فقیر محتشم
 بایزید آمد که: نک یزدان منم

گفت مستانه عیان آن ذوفنون
 لا اله الا انا ها فاعبدون

صبح روز بعد که بایزید از آن حال بیرون آمد، مریدان به او گفتند که آنچه که تو دیروز میگفتی سخن درستی نیست. بایزید پاسخ میدهد که اگر دوباره به این حال رفتم و اینچنین سخنی گفتم، مرا با چاقو بزنید و بکشید، زیرا خداوند که جسم ندارد و پاک و منزه از ماده و جسم است؛ اما من جسم دارم. پس اگر چنین گفتم، مرا باید کشت:

چون گذشت آن حال، گفتندش صباح
 تو چنین گفتی و این نَبوَد صلاح

گفت: این بار ار کنم من مشغله
 کاردها بر من زنید آن دم، هله

حق منزه از تن و من با تنم
 چون چنین گویم، بباید کشتنم

بنابر وصیت او هر یک از مریدان کاردی را آماده کرد تا اگر دوباره چنین سخن گفته شد، بایزید را بکشند. بایزید دوباره مست و بی خود شد و همه آن سفارشهایش را فراموش کرد:

چون وصیت کرد آن آزاد مرد
 هر مریدی کاردی آماده کرد

مست گشت او باز از آن سغراق زفت
 آن وصیتهاش از خاطر برفت

توضیح: زمانی که فروزه های خدایی وجود انسان عارف را پر میکنند، زمانی که حق بر وجود انسان چیره میشود، دیگر عقل ظاهر او از کار می افتد و آن زمان دیگر حق است که از زبان این انسان سخن میگوید و انسان فنا شده در حق، چون نفسش و من دروغینش به کلی نابود شده، مجرایی میشود برای جاری شدن خدا در دنیای مادی.

مولانا می فرماید عقل در واقع همچون پاسبان و پلیس است تا انسان کار خلاف انجام ندهد، اما وقتی که خود پادشاه (که پاسبان نماینده اوست) حضور پیدا میکند، پاسبان و پلیس دیگر سخنی برای گفتن ندارد؛ پس به گوشه و کناری میخزد. عقل سایه است و خداوند آفتاب. وقتی که آفتاب خود حضور کامل دارد، سایه که همان هستی مجازی ماست دیگر توانایی بودن را از دست میدهد:

نُقل آمد، عقل او آواره شد
 صبح آمد، شمع او بیچاره شد

عقل چون شحنه‌ است، چون سلطان رسید
 شحنهٔ بیچاره در کنجی خزید

عقل سایهٔ حق بُوَد، حق آفتاب
 سایه را با آفتاب او چه تاب؟

میفرماید هنگامی که پری بر انسان مسلط میشود، انسان کنترل خودش را کامل از دست میدهد. در این هنگام، هر چه از زبان آن انسان گفته میشود، در واقع گفته های آن پری است و نه خود آن شخص، به طوریکه مثلا شخص تسخیر شده که زبان تازی نمی داند، ناگهان تازی گوی می شود. وقتی که پری توانایی چنین کاری را دارد که بتواند کنترل یک شخص را در دست خود بگیرد و از جسم او برای بیان خود استفاده کند، پس چطور پروردگار آن پری توانایی چنین کاری را نداشته باشد؟

چون پری غالب شود بر آدمی
 گم شود از مرد وصف مردمی

هر چه گوید، آن پری گفته بُوَد
 زین سری زان آن سری گفته بُوَد

چون پری را این دم و قانون بود
 کردگار آن پری، خود، چون بُوَد؟

اویِ او رفته، پری خود او شده
 شترک بی‌الهام، تازی‌گو شده

وقتی که انسان به خود می آید، هیچ به یادش نمی ماند که چه سخنهایی گفته است، چون در حقیقت او نبوده که آن سخنها را گفته بوده است (در دانش روح شناسی و احضار روح نیز کسانی قادرند که روح را در کالبد مدیوم حاضر سازند و روح برای مدتی کنترل آن جسم را در دست خود میگیرد و از زبان او سخن میگوید.)

یا زمانی که انسانی شراب خورده و کارهای غیرعادی می کند، می گویید که کار او به خاطر باده ای بود که نوشیده، وگرنه او در حالت عادی چنین کاری نمی کند. حال وقتی باده چنین قدرتی دارد که شخص را از خودش چنین بیخود میکند، آیا حق توانایی چنین کاری را ندارد؟ زمانی که نور حق بر انسان وارد میشود، انسان را پست میکند و هر آنچه از زبان مرد حق در آن لحظه گفته میشود، همه سخن حق است. این همانند قرآن است که گرچه از زبان پیامبر گفته شده، اما همه کلام خداست و نه پیامبر:

چون به خود آید، نداند یک لغت
 چون پری را هست این ذات و صفت،

پس خداوند پری و آدمی
 از پری کی باشدش آخر کمی؟

شیرگیر ار خون نرّه شیر خورد
 تو بگویی او نکرد، آن باده کرد

ور سخن پردازد از زر کهن
 تو بگویی باده گفت است آن سخن

باده‌ای را می‌بُوَد این شر و شور،
 نور حق را نیست آن فرهنگ و زور؟

که ترا از تو به کل خالی کند،
 تو شوی پست، او سخن عالی کند؟

گر چه قرآن از لب پیغامبر است
 هر که گوید حق نگفت، او کافر است

وقتی بایزید دوباره بی خود شد، دوباره سخن گفتن را آغاز کرد و اینبار سخنان متحیر کننده تری بر زبان آورد و گفت: "در لباس تن من جز خدا هیچ کس دیگری نیست! تا کی میخواهید خدا را در زمین و آسمان (یعنی بیرون از خود) بجویید؟" :

چون هُمای بی‌خودی پرواز کرد
 آن سخن را بایزید آغاز کرد

عقل را سیل تحیر در ربود
 زان قوی‌تر گفت که اول گفته بود:

«نیست اندر جبه‌ام الا خدا
 چند جویی بر زمین و بر سما؟»

پس مریدان با شنیدن این جملات همگی (از شدت خشم) دیوانه شدند و با کاردهایشان بر تن پاک و مقدس بایزد حمله ور شدند و بدن او را کارد کارد کردند:

آن مریدان جمله دیوانه شدند
 کاردها در جسم پاکش می‌زدند

هر یکی چون ملحدان گرده کوه
 کارد می‌زد پیر خود را بی ستوه

اما نتیجه چه شد؟ هر کاردی که مریدان بر بدن بایزید میزدند، بر بایزید بی اثر بود؛ اما خود آن مریدان دقیقا در همان بخش از بدن بایزید که آن کارد را زده بودند، مجروح میشدند و بدینگونه مریدان همه غرق در خون شدند. هر کس که بر گلوی بایزید کاردی زده بود، نه تنها بر بایزید اثری نکرده بود، بلکه حلق خود ضربه زننده زخم میخورد و در اثر آن میمرد و هر کس که بر سینه بایزید کارد زده بود، سینه خودش شکافته می شد و جان میداد. در این بین کسانی نیز بودند که به بزرگی بایزید آگاه بودند و دست به چنین کاری نزدند و ایشان به دلیل همین نیم دانشی که داشتند از کشته شدن در امان ماندند:

هر که اندر شیخ تیغی می‌خلید
 بازگونه از تن خود می‌درید

یک اثر نه بر تن آن ذوفنون
 وان مریدان خسته و غرقاب خون

هر که او سوی گلویش زخم برد
 حلق خود ببریده دید و زار مرد

و آنک او را زخم اندر سینه زد
 سینه‌اش بشکافت و شد مردهٔ ابد

و آنک آگه بود از آن صاحب‌ قران
 دل ندادش که زند زخم گران

نیم‌ دانش دست او را بسته کرد
 جان ببرد الا که خود را خسته کرد

فردای آن روز از تعداد مریدان کاسته شده بود و خانه های آن کشته شدگان در ماتم آنان نوحه سرایی میکردند. پس هزاران زن و مرد به پیش بایزید میروند و به او میگویند: اگر تن تو مانند تن دیگر مردمان بود، میباید که تو از زخم این خنجرها میمردی. این چگونه هست؟

روز گشت و آن مریدان کاسته
 نوحه‌ها از خانه‌شان برخاسته

پیش او آمد هزاران مرد و زن
 که ای دو عالم درج در یک پیرهن

این تن تو گر تن مردم بدی
 چون تن مردم ز خنجر گم شدی

مولانا در پاسخ این پرسش میگوید این انسانها چون اسیر نفس هستند (با خود هستند) از دنیای انسان فنا شده در حق (بی خود) بیخبرند و وقتی با مرد حق جنگ میکنند، در واقع بر چشم خود خار فرو میکنند. پس ای کسی که بر تن انسانهای بی خود شده زخمی وارد میکنی، بدان و آگاه باش که این زخم را بر تن خود وارد میکنی. چونکه انسان بی خود، نفس خودش را کشته و فنا شده و پس از این تا ابد ایمن است از هر آنچه که در این دنیا بر ماده اثر گذار است. صورت ظاهری او از بین رفته و خود حقیقی او است که باقی است که همچون آینه ای است که نقش دیگران را منعکس میکند. پس هر آنچه با او بکنی، مستقیم بر خودت منعکس میشود. اگر بر او آب دهان بیاندازی، این تف بر روی خودت خواهد افتاد و اگر بر این آینه ضربه بزنی، انعکاس آن ضربه بر خودت وارد خواهد شد.

(قانون کارما نیز بر همین اساس است. چنانچه مولانا در جای دیگری کارما را اینگونه بیان می کند:

این جهان كوه است و فعل ما ندا 
 سوی ما آید نداها را صدا

فعل تو كان زایدت از جان و تنت 
 همچو فرزندی بگیرد دامنت)

اگر در آن آینه رویِ زشت ببینی، آن زشتی روی خود تو است و اگر عیسی را در آن دیدی، باز هم انعکاس حقیقت زیبای خود را در آن دیده ای:

با خودی، با بی‌خودی، دوچار زد (دوچار زدن=جنگیدن و مبارزه کردن)
 با خود، اندر دیدهٔ خود خار زد

ای زده بر بی‌خودان تو ذوالفقار
 بر تن خود می‌زنی آن، هوش دار

زانک بی‌خود فانی است و آمن است
 تا ابد در آمنی، او ساکن است

نقش او فانی و او شد آینه
 غیر نقش روی غیر، آن جای نه

گر کنی تُف، سوی روی خود کنی
 ور زنی بر آینه، بر خود زنی

ور ببینی روی زشت، آن هم تویی
 ور ببینی عیسی و مریم، تویی

انسان کاملِ فنا شده هیچ چیز نیست، او کاملا ساده و خالص شده است و فقط نقش و حقیقت خودت را به تو نشان میدهد.

(دوستان توجه کنند که این فقط درباره بزرگان صدق نمی کند. در این جهان جز خدا وجود ندارد، همه چیز ارکان وجودی خداست. من و شما نیز روزی باید بایزید شویم که این در واقع هدف از آفرینش است. یعنی خدا را در خود داریم، اما هنوز به آن آگاه نیستیم. در همین اساس هر عمل خوب و بدی نسبت به دیگران انجام دهیم (نسبت به طبیعت، جماد، گیاهان، حیوانات و دیگر انسانها) چون آنها بخشی از خدا هستند، بازتاب آن کار به خود ما بر خواهد گشت. منتها بازتاب آن ممکن است در همان لحظه نباشد و در زمان و مکان دیگری باشد. اما بدانیم که قطعا به ما بر میگردد. در واقع این چکیده این مطلب آموزشی است.)

مولانا در همین جا کلام خود را قطع میکند و میگوید بیش از این توضیح دادن جایز نیست و باید زبان را در کام کشید که خدا، خودش شما را به هنگام نیاز به دانستن بیشتر در اینباره ارشاد و راهنمایی خواهد کرد:

او نه این است و نه آن، او ساده است
 نقش تو در پیش تو بنهاده است

چون رسید اینجا سخن، لب در ببست
 چون رسید اینجا، قلم درهم شکست

لب ببند، ار چه فصاحت دست داد
 دم مزن، والله اعلم بالرشاد

مولانا در اینجا به کسانی که به این مراحل نزدیک میشوند، توصیه میکند که وقتی اینچنین تجربه ای داری و درونت را شادی ناشی از می الهی پر میکند، مراقب باش که اسرار را فاش نکنی. آن دمی که اینچنین خوشی را تجربه میکنی، بامی غیبی نیز در کنارت هست که روحت از آن آگاه است. پس این شادیت را همچون گنجی در خودت مخفی کن تا از بلا و افتادن از بام در امان بمانی. فاش کردن اسرار برابر است با سقوط روحانی:

برکنار بامی، ای مست مدام
 پست بنشین یا فرود آ، والسلام

هر زمانی که شدی تو کامران
 آن دم خوش را کنار بام دان

بر زمان خوش هراسان باش تو
 هم‌چو گنجش خفیه کن، نه فاش تو

تا نیاید بر ولا ناگه بلا
 ترس ترسان رو در آن مکمن هلا

ترس جان در وقت شادی از زوال
 زان کنار بام غیب است ارتحال

گر نمی‌بینی کنار بام راز
 روح می‌بیند که هستش اهتزاز

هر نکالی ناگهان کان آمده است
 بر کنار کنگرهٔ شادی بدست

جز کنار بام، خود، نَبوَد سقوط
 اعتبار از قوم نوح و قوم لوط

اما برگردیم بر سر این داستان که معنی آینه بودن مردان حق چیست؟ هر انسانی با دید خودش به جهان مینگرد. جهانی که هر انسان میبیند و برداشتی که از دنیای پیرامونش دارد مخصوص خود او است و متفاوت با نظر دیگران است و به همین دلیل همه انسانها با هم اختلاف نظر دارند (و به همین دلیل است که عرفا و فناشدگان در دریای وحدت اختلاف نظر را از دست داده و همه یک سخن مشترک دارند). هر چه دانش روحی ما بیشتر میشود و ما بیشتر به اصل خودمان، یعنی آن نور مجرد الهی که حقیقت ما را درست کرده، نزدیک تر میشویم، دیدمان نسبت به حقیقت خودمان و دیگران و دنیای اطرافمان نیز به حقیقت نزدیک تر میشود. ما یک مرد حق را نیز با همان دید خودمان میبینیم، نه آنگونه که او حقیقتا هست. این دقیقا مانند این است که ما جهان را نیز از دریچه درک خودمان میبینیم و تفسیر میکنیم و آنچه که ما از جهان درک میکنیم فقط انعکاس فهم خودمان است و الزاما با حقیقت یکی نیست. اما مرد حق و انسان فنا شده، دیگر خود حقیقت ناب است و غیر حقیقت هیچ نمیبیند، چراکه او از دوگانگی رهایی یافته و در دنیای وحدت و یگانگی سیر میکند. اینگونه است که ما انسانها، او را با دید خودمان میبینیم و تفسیر میکنیم و او در واقع فقط آینه خود ما میشود بر اساس میزان درک و دانش روحیمان.

بد نیست که در انتها روایت افلاکی درباره لحظه ملاقات شمس تبریز و مولانا جلال الدین را دوباره بخوانیم:

افلاکي روايت کرده که روزی مولانا در حالی که از مدرسه پنبه فروشان قونيه بيرون آمده و بر استری سوار شده بود و باتفاق جماعتی از طلاب علم بر ميگذشت، به شمس تبريزی برخورد. شمس از او پرسيد: بايزيد بسطامي بزرگتر است يا محمد بن عبدالله؟ مولانا گفت: اين چه سئوال است؟ محمد خاتم پيغمبران است، چگونه ميتوان بايزيد را با او مقايسه کرد؟ شمس الدين تبريزی گفت: پس چرا پيغمبر ميفرمايد: «ما عرفناک حق معرفتک (تو را آنگونه که شایسته بود نشناختیم) » و بايزيد بسطامی ميگويد: «سبحاني ما اعظم شأني (پاک و منزه منم و چه بلندمرتبه جایگاهی است که من دارم) ». مولانا بطوری آشفته شد که از استر بي افتاد و مدهوش شد. چون بهوش آمد با شمس به مدرسه رفت و تا چهل روز در حجره ای با او خلوت داشت.

این نوشتار را با یک دو بیتی از مولای بلخ به پایان می برم:

من محو خدایم و خدا آن من است
هر سوش مجویید که در جان من است

سلطان منم و غلط نمایم به شما،
 گویم کسی هست که سلطان من است

می فرماید من در خدا محو و نابود گشته ام و با او یکی هستم. آنچه که به شما گفته ام که خداوندی وجود دارد که پادشاه من است درست نبوده، زیرا من از آنجا که در او محو و نابود گشته ام خود پادشاه گشته ام. یعنی فاصله ای بین مولانا و خالق وجود ندارد.

آدرس کوتاه: